تا تمام بود هستش شد هویدا روی دستش
مهدی اکبریپسندیدن4
بازدید1000+
تا تمام بود و هستش شد هویدا روی دستش تیر کینه با جسارت حُرمت گُل را درید روی ماه غنچهاش در هالهای از خون تپید پیش رویش خیل لشکر دیده بر رَه چشم مادر لای لایی علی اصغر... با دو چشم پُر ستاره اهل خیمه در نظاره میچکد بر روی غنچه شبنم از چشمان گُل میسپارد جان خود را غنچه بر دستان گُل (میرسد بر گوش اصغر نالهی جانسوز مادر)۲ لای لایی علی اصغر... اَلوِداع ای علی اصغر... با نگاه آخرینش در وداع آتشینش وقت هجران غنچهی گل اندکی خندید و رفت با دو چشم نیمه بازش مرگ گل را دید و رفت میزند آقا به صحرا کاروان سالار صحرا