بی تو بر لب های ما لبخند نیست
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن12
بازدید7.5K
بی تو بر لبهای ما لبخند نیست رشتهی صبرم به مو هم بند نیست از گلویم این گره را باز کن بغضمان راضی به این پیوند نیست سالهای سال ما را ای بهار بی تو غیر از بهمن و اسفند نیست تو به روی ما نیاوردی ولی قلبت از ما ذرهای خرسند نیست مهربان بابای ما شرمندهایم حقّت این نامهربان فرزند نیست جان فدای سوز وا اُماه تو نالهات را هیچ کس مانند نیست تو بگو که مادرت سیلی نخورد تو بگو که آنچه میگویم نیست چند وقتی هست مثل فاطمه بر لبان مرتضی لبخند نیست مرا ببین و برای سفر شتاب مکن بیا و بر سر من خانه را خراب مکن تمام حرف دلت را غروب با من گفت و شرح سرخیه خود را چه خوب با من گفت حضور سبز و پر احساس زندگانی من مدار چرخش دستاس زندگانی من پس از تو ثانیههایم به چنگ دستاس است و دانههای دلم زیر سنگ دستاس است غریب و بی کس و دل شکسته علیست هنوز به شفایت امید بسته علیست فقط تویی که ز تنهاییام خبر داری دلم به همره تو رفت، همسفر داری مگر قرار نشد غمگسار من باشی میان معرکه ها ذوالفقار من باشی مگر نه قبل ورودم قیام میکردی و گاه پیشتر از من سلام میکردی نگاه بیرمق و دست بیرمق آری شباهتی چه صمیمانه با شفق داری علی که جز در خیبر میان مشت نداشت به معرکه زرهش هیچ پشت نداشت ببین که در دل او از غمت چه رخ داده به زانوان علی سخت لرزه افتاده پی حوادث دوران علی هراسان نیست ولی تصور تو و داغ تو نیز آسان نیست تو روز آخر خود نیز کار میکردی به کار منزل خود افتخار میکردی تنور خانهی تو گرم پختن نان بود چقدر جان تو دلواپسه یتیمان بود بگو فاطمه جان نمیشه بمونی کجا داری میری تو خیلی جوونی