بیچارهام دل خستهام زارم نزارم
مهدی رسولیپسندیدن48
بازدید1.6K
بیچارهام، دلخستهام، زارم، نزارم باز آمدم چون ابر بارانی ببارم قلب سیاه و چشم خشک آوردهام من اشکم نمیآید، گره خورده به کارم حرف جدایی را نزن، دق میکنم من من که به جز این خانه جایی را ندارم چیزی به جز بار گُنَه بر شانهام نیست بار مرا بردار که افتاده بارم هی قول توبه میدهم، اما چه سودی؟ دیگر به قول خویش اطمینان ندارم غیر از گناه و معصیت انگار اصلاً کاری نمیآید از این چشمان تارم من را بسوزان، اعتراضی که ندارم نااهلم و میدانم اصلاً اهل نارم بدجور دلتنگ غروب کربلایم ای کاش میشد سر بر آن تربت گذارم این روزهها، روضه به پا کردند در من این روزها یاد لب خشک نگارم قربان آن خواهر که پای نیزه میگفت: حالا ببین بر ناقهی عریان سوارم * * * * آه ای ستارهی دنباله دار من زخمیترین سر نیزهسوار من رأس تو میرود بالای نیزهها من زار میزنم در پای نیزهها گفتی که خواهرم برگرد خیمهگاه با گریه آمدم اطراف قتلگاه بعد از دقایقی دیدم که پیکرت در خون فتاده و بر نیزهها سرت