بگذار تا که شیر جمل را نشان دهم
مسعود پیرایشپسندیدن6
بازدید1.3K
بگذار تا که شیر جَمَل را نشان دهم تا نعرهی امیر جَمَل را نشان دهم شمشیر بینظیر جَمَل را نشان دهم عمه به روم سن کمم را نیاوری عباس میشوم عَلَمم را بیاوری عمه گریست این همه پَر پَر نزن نشد ناخن مَزَن به گونه و بر سر نزن نشد حرف برادر است به خواهر نزن نشد با دست بسته سنگ به آیینهات نکوب اینگونه پیش من به روی سینهات نکوب زینب اگرچه دست پسر را مهار کرد از بس که داد زد ز بس که هوار کرد دستش کشید سمت عمویش فرار کرد وقتی رسید تیغ حرامی به او گرفت جای عموش نیزهی شامی به او گرفت پیش دادِ مادرت پیراهنت را کَند و برد دید لشکر آمدم خود را عَبایت کردهام خواستن از تو جدا سازند مرا که نشد آه شرمنده که اگر جا به جایت کردهاند آخرش من را مُشَبَّک کردن این نعلها راضیم خود را ضریح کربلایت کردهام من در آغوش تواَم یا تو در آغوش منی دیدی آخر جا میان بوریایت کردهام تا پیچید دَم هَل مِن آسمونی یه سنگ اومد و نشست رو پیشونی دلم شد پریشون لبت شد پر از خون تا افتادی از اسب با صورت عمو جون با سر نیزه از حال بردن تو رو دیدم بی پر و بال بردن تو رو دیدم گیسوهات توی دست شمره و کشیدن تو گودال بردن تو رو دیدم نیزه میشه دخیل تن تو تو گودال شلوغه سر پیرهن تو راه شمشیرا رو به جسم تو بستن حالا دیگه از پوست آویزونت هستن توی صورتم خورد نفسهای شمر به جسم تو وا شد پاهای شمر نتونستم آخه تحمل کنم ببینم رو سینت شده جای شمر میزد مرا مُغَیره و یک تن به او نگفت زن را کسی مقابل شوهر نمیزند گردیده بود قُنفُذ همدست با مُغَیره او با غلاف شمشیر این تازیانه میزد یارالی ننه یارالی ننه...