به چه زودی به رخم گرد یتیمی دارم
علی اکبر حائریپسندیدن11
بازدید5.7K
به چه زودی به رخم گَرد یتیمی دارم شد بلند از جگرم سوز و نوایی که نگو مادر تو نباشی به دلم رحم ندارد این شهر میکِشد کار من و کوچه به جایی که نگو میخورد بر رخ من ضربهی دستی که مپرس میخورد بر بدنم ضربهی پایی که نگو باز شد حرف کفن وایِ من از بیکفنی روضه شد بار دگر کربوبلایی که نگو زخم شمشیر درست است دلم را سوزاند سوخت امّا دلم از سنگ و عصایی که نگو چند دینار گرفتند و بریدند سَری سر او رفت به نیزه به بهایی که نگو **** از آن شبی که به دنبال دخترت آمد هنوز دختر تو درد استخوان دارد