به تیر پرت گیر کرده عباس
حسن عطاییپسندیدن9
بازدید800+
به تیر پرت گیر کرده عبّاس به نیزه پیکرت گیر کرده عبّاس نمیتونم درش بیارم سه شعبه توو سرت گیر کرده عبّاس بغض توی گلوت شکسته چرا سقای من سبوت شکسته معلومه افتادی با صورت که اینجور گوشهی ابروت شکسته اگه بمونی ریزتر از اکبر میشی چرا میگم بریم حرم مضطر میشی پاشو بمیر نمیتونم جمعت کنم تو هرچی بیشتر میگذره کمتر میشی ای همه کسم میبینی بی کسم اینجور نفس نکش بند اومد نفسم تا تو افتادی افتادم رو زمین بیچارهمون نکن تو رو ام البنین ریخته زمین چشم تر تو چقدر نیزه گرفت دور و بر تو بازو نکش دلم میریزه تکون نخور که میریزه سر تو قدت چرا تا شده سقا تنت مث معمّا شده سقا زخم سرت از بس عمیقه تا بین ابروهات وا شده سقا تو باشی از ما دختری کم نمیشه از دخترامون زیوری کم نمیشه تا وقتی هستی خیالم راحته که از سر زینب معجری کم نمیشه چشم به راهته توو خیمه دختر چجور دلت میاد اسیرشه خواهرم بعد تو دیگه حرم توو خطره زینب بدون تو با شمر همسفره دیگه واسم عبا نمونده باهاش تو رو ببرم آی آی کمرم