به لبش حرف عسل صحبت احلی دارد
حسین سیب سرخیپسندیدن21
بازدید2.5K
به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد دومین قاسمِ زهراست تماشا دارد در دلش آرزویِ شیر شدن میجوشد در رگ و ریشهی او خونِ حسن میجوشد ریشه دارد پسر و دستِ کَرم میگیرد دو سه سالِ دگر او نیز عَلم میگیرد تا که تکبیر کِشد غم جگرش میریزد و چنان میپرد عقاب پَرش میریزد اَشهدُ اَنَّکِ او جانِ ولیُالله است نوبتی هم که بُوَد نوبتِ عبدالله است حسین، حسین، حسین... پیش او هم که محال است هماورد شوند چقدر زود در این خانه همه مَرد شوند عمّهاش آینهیِ مادر از او ساخته است و عمو نیز علیاکبر از او ساخته است آمده آخرِ این راه رگش را بدهد آمده پیشِ عمو شاهرگش را بدهد باید او هم بپرد گرچه امانت باشد نتواند که بماند و غنیمت باشد عمه چون صخره کنارش به نظر خاموش است کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است حق بده بعد پسرهاش جوانش او بود کوه بود عمّه ولیکن فَورانش او بود پیش عمّه قدمی چند به زحمت برداشت غیرتِ صورتِ او چند جراحت برداشت یا که باید برود یا بزند بر سرِ خویش یا که فریاد کِشد تا نفسِ آخرِ خویش تازه انگار که از حسّ یتیمی پُر شد شده با پا بدود یا برسد با سرِ خویش عمّهاش خیره به گودال زمین میافتد عمّه یک دست نهادهست رویِ معجرِ خویش دید در دستِ خزان ساقهی نیلوفرِ خویش آب را ریخت زمین شامی و کوفی خندید کاش میشد بِبَرد آب به چشمِ تَر خویش کاش میشد که سنان نیزهیِ خود را نزند شمر بازی نکند این همه با خنجرِ خویش