به تن کربلا جان آمد
حسین ستودهپسندیدن24
بازدید1.3K
به تَنِ کربلا جان آمد یوسفی از جوانان آمد عُمرِ اَزرَق به پایان آمد پسرِ شاه به میدان آمد غزل با غزل، حریف میطلبد کنارش اَجل، حریف میطلبد پسر کو نشان ندارد زِ پدر حسن در جَمل، حریف میطلبد آمده به تماشا بکشاند هنرش را هم جَنَم دارد این شیرِ حَرم، هم جگرش را آمده وسطِ معرکه با اذنِ عمویش تا به رخ بِکِشد صحنهی جنگِ پدرش را (اِنِّی اَنا القاسم، اِنِّی اَنا القاسم...) ****** مُصیبتا چه بیعدد میشن گلا یکی یکی لگد میشن برای بارِ چندمه اسبا از روی سینهی تو رَد میشن برای غارتت شده دعوا زیر لبت میگی فقط بابا روی زمین پا میکشی قاسم قد میکشی زیرِ سُمِّ اسبا ای عمر عمو، پاشیده تنت با نیزه زدن، روی گردنت قطعه قطعه شد، کلِ پیکرت گرگا اومدن، بالای سرت (ای عمر حسن، قاسم پسرم...) ****** غَما مگه یکی دوتاست قاسم تنت رو خاکِ کربلاس قاسم حسین داره میبینه که موهات تو دستای یه بیحیاست قاسم شکستنت شبیه آئینه تویی و سینهای که سنگینه با کینهای که از حَسن داشتن کشوندنت رو خاکا با کینه با نیزه تورا، میدن تاب عمو نیزه میخوری، جای آب عمو گرگا اومدن، چنگت میزنن پیشِ چشمِ من، سنگت میزنن ای عمرِ عمو پاشیده تنت با نیزه زدن، روی گردنت شاخِ شمشادم کلی سنگ ریختن سرت مثلِ نُقل، تازه دامادم شاخِ شمشادم تو زمین افتادی انگار قاسمم، خود من افتادم نعلِ اسب خورده پاشو دشمنت داره میخنده و قلبمو آزرده نعلِ اسب خورده نعلِ تازه پیکرت رو کَندِه و با خودش برده (حسین واای، وااای...)