به امیدی كه بیایی سحری در برِ من
سایر ذاکرینپسندیدن0
بازدید2.8K
به امیدی كه بیایی سحری در برِ من خاك ویرانه شده سرمۀ چشم تَرِ من مدتی میشود از لعلِ لبت بیخبرم چند وقتیست صدایم نزدی دختر من من همان لالۀ افروختۀ خون جگرم كه همین لخته فقط مانده به خاكستر من شبِ این شام چه سرمای عجیبی دارد تبِ این سوز كجا و بدنِ لاغر من دارم از دردِ مچِ دست به خود میپیچم ظاهراً خرد شده ساقۀ نیلوفر من چادرم پاره شد از بس كه كشیدند مرا لحظهای وا نشد اما گره از معجر من موی من دست نخوردهاست، خیالت راحت معجر سوخته چسبیده به زخمِ سر من كاشكی زود بیایی و به دادم برسی تا كه در سینه نمانَد نفسِ آخر من ***