بـدونِ تـركِ گُنه انتظار بـی معناست
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید1.2K
بـدونِ تـركِ گُنه انتظار بـی معناست امیـدِ دیـدنِ رویِ نـگار بـی معناست تمامِ زنده دلی ها ز اشكِ نیمه شب است بدونِ فیـضِ سحر دركِ یار بی معناست دگـر به دوریِ آقـا نموده ایـم عادت و گرنه بر دلِ مجنـون قرار بی معناست خـزانِ عمر رسیـد و بهـارِ مـا نرسید بـدونِ تو گُلِ نـرگس بهار بی معناست بـهایِ زنـدگیِ ما رضایـتِ یـار است وگـرنه گردشِ لیـل و نهار بی معناست پیـاله ام شده خالـی ولی یقیـن دارم گلایه در حـرمِ سفـره دار بی معناست سلام بـر شهدایی كه بـی نشان رفتند برای عاشقِ زهـرا(س) مزار بی معناست ********* شكوهِ عاطفه را بینِ معجرش می برد دعایِ قافله ای در پیِ سرش می برد به سمتِ قبله گرفته قنوتی از حاجت در آرزویِ اجابت به مَحضَرش می برد غزل غزل و تَصَدَّق عَلَیَّ می خواند و به شوقِ آتش و پروانگی پرش می برد در اوجِ مادریش هاجری دو اسماعیل برایِ فِدیه شدن پایِ دلبرش می برد دو ماه پاره ی خیمه، دو تا جگر گوشه به پای بوسیِ آقا و سرورش می برد اگر خدای نكرده گره به كار افتاد گره به رو سریش حرزِ مادرش می برد كمی تسلی خاطر به رسمِ همدردی برایِ داغِ جگر سوزِ اكبرش می برد صدایِ مُلتَمِسَش بسكه بُغض و لرزش داشت توانِ گفتنِ نه، از برادرش می برد نخواست شاهدِ شرمِ برادرش باشد میانِ خیمه به زانویِ غم سرش می برد كشید چادرِ خود را به صورت و در دل به آه، حسرتِ سروِ صنوبرش می برد ندید اینكه چگونه حسین(ع) قرآنِ ورق ورق شده از چنگِ لشكرش می برد میانِ هلهله ها تا شعاعِ چندین متر هر آنچه ریخت از آن دو كبوترش می برد ندید با چه دلی یك تنه به دارُالحَرب به رویِ دست دو تا یاسِ پرپرش می برد ندوخت چَشم به چَشمِ حسین(ع) تا وقتی نگاهش از سرِ نِی جان ز پیكرش می برد چقدر صبر و تحمل، چه عزتِ نفسی كه داغِ قافله بر قلبِ مضطرش می برد و از صلابتِ او نیزه دار لَج می كرد سر ِ محمد و عون از برابرش می برد