بدون تو خوشی روز فردا را نمی خواهم
حسین سیب سرخیپسندیدن8
بازدید3.4K
بدون تو خوشیِ روز فردا را نمیخواهم نفس را اشك را، حتی دو دنیا را نمیخواهم نمیخواهم بدانم نام اینصحرای غمگینچیست نمیخواهم بدانم بی تو غمها را نمیخواهم من از طفلی پرستار تمام خانهام اما پرستاریِ این طفلان تنها را نمیخواهم به جای نخل و نخلستان فقط تیغ است و سرنیزه به رویت زخم تیغ بی محابا را نمیخواهم مزن خیمه كه میترسم كه بی عباس سرگردان نگاه دختر معصوم نو پا را نمیخواهم اگرچه خاطراتم از مدینه تلخ و خونبار است بیا برگرد شهر مادرت اینجا دل آزار است بیا برگرد شهر مادرت، این خاك تاریك است اگرچه كوچهای داردكه ازسنگاست وباریكاست اگرچه لحظه لحظه روضههایش میكُشد ما را هنوز آهش، تماشایش صدایش میكُشد ما را دلم رفته مدینه خاطراتم زنده شد اینجا بیا بنشین بخوانم روضهی شبهای زینب را میان شعلهها بود و پر پروانه آتش بود در آتش هیزم آتش چادر آتش خانه آتش بود فقط نه چادرش، دیدمكمی ازمعجرش هم سوخت دویدم پشت در دیدی نه مادر دخترش هم سوخت گره زد چادرش را بر كمر افتاده راه افتاد زنی مجروح رفت اما به دست یك سپاه افتاد میان جمع نامحرم غریبی بی پناه افتاد و رد سرخ خونی هم به دنبالش به راه افتاد به قنفذ، با مغیره نانجیبی گفت بی كارید زنی بُرد آبروی ما، علی را بُرد نگذارید غلاف تیغ بالا رفت، سر شلاق بالا رفت میان كوچه در خونابه مادر ماند، بابا رفت گلی از ساقهاش تا شد، میان خار و خس افتاد مغیره از نفس افتاد، قنفذ از نفس افتاد پریدم سمت مادر، تازیانه خورد بر دوشم صدای استخوان بازویش پیچید در گوشم مرا مگذار این جا در غروبی در حرم تنها میان شعلهها تنها، كنار مادرم تنها مرا مگذار بی تو دستگیر قافله باشم اسیر زجر و خولی و سَنان و حرمله باشم ببینم خیمه را با جمع طفلانش زنند آتش یتیمی را كه میترسد به دامانش زنند آتش یكی زنجیر بر حلقی به قصد كُشت میپیچد یكی گیسوی طفلی را به گرد مشت میپیچد بیا برگرد شهر مادرت هر چند غمبار است كه تیر حرمله دنبال چشمان علمدار است ببین اشكم ببین دردم ببین زخمم ببین آهم فراغت را نمیخواهم، نمیخواهم، نمیخواهم