بدنش بس که بههم ریخت تمامش کردند
روح الله رحیمیانپسندیدن23
بازدید4.4K
بدنش بس که بههم ریخت تمامش کردند فقط آن پیکر مُثله شده غارت کردند بین گودال که مشغول رقابت بودند ساربان حرص و طمع داشت حسادت کردند هر چه را داشت در آن معرکه بخشش میکرد کرمش قطع نمیگشت و شفاعت کم داشت حکم این بود که باهم بِبُرد رگها را نوحوا علی الحسین که ذبحش حرام بود خنجرِ کهنهی آن شمر عدالت کم داشت فقط آن پیکر صد چاک جسارت کردند کار زینب دَم گودال به اتمام رسید فقط این خواهرِ غمدیده اسارت کم داشت گفت ای دلدار من، یار من، ای کسِ من کارِ من غمخوارِ من کاش میمردم نمیدیدم شبی شمر گشته قافله سالارِ من در کارگاهِ تیر سهشعبه به هم رسید لبخندهای حرمله با نالههای من تیری به دست گرفته بود که تا هنوز میلرزد زِ بزرگی آن دست پای من اینجا پَرت شکسته شود پَر بیاوری عباس و قاسم و اکبر بیاوری آن پیروهن که نه حسین یادت باشد چندین قواره چادر و معجر بیاوری ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیده شبی از راه میآید که میخوابیم و میمیریم همان شب عدّهای هستند که بیدار میمیرند هزاران بار مُردم من برای آن کسانی که تو را یکبار میبینند ولی صدبار میمیرند همین حالا که ما داریم خواب وصل میبینیم کسانی آن طرف دارند پیش یار میمیرند وصیتنامهام را مینویسم پشت دیوارت گدایان غالباً پشت همین دیوار میمیرند