با صد جلالت و شرف و عزّت و وقار آمد به دشت ماریه ناموس کردگار
علی اکبر زادفرجپسندیدن0
بازدید200+
با صد جلالت و شرف و عزّت و وقار آمد به دشتِ ماریه ناموسِ کردگار فرشِ زمین به عرش مباهات میکند گر روی خاک پای گذارد مَلکسوار چه ناقهای چه ناقهنشینی چه مَحمِلی! مریم رکابگیر و خدیجه است پردهدار حتیٰ حسین تکیه بر این شانه میزند خلقت زنی ندیده بدین گونه استوار بیش از همه خدای مباهات میکند که شاهکار خلقتِ او کرده شاهکار تا هست مُستدام، حسین است مُستدام تا هست پایدار، حسین است پایدار کوهی اگر مقابل او قد عَلم کند مانند کاه میشود و میرود کنار با خشمِ خویش مِیمنه را میزند زمین با چشمِ خویش مِیسره را میکند شکار آنگونه که علی به نجف اعتبار داد زینب به دشتِ کربوبلا داد اعتبار کوهی اگر مقابل او زینب عقیلهی بنیهاشم سلامُ الله علیها خطبههایت مُبلِّغ مکتب گریههایت مروّج مذهب از تو باید سرود در هر روز بر تو باید گریست در هر شب من چه گویم که در رسالهی عشق عشق فتوا دهد بر این مطلب با ادب با وضو بِباید بُرد نام عُلیا مخدّره، زینب پنجاه سال فاطمهی اهل بیت بود زینب که هست فاطمه هم هست ماندگار تا اینکه فرشِ راه کند بال خویش را جبریل پای ناقه نشسته به انتظار حتی هزار بار بیایند کربلا زینب پی حسین میآید هزار بار روز دهم قرارِ خدا با حسین بود اما حسین زودتر آمد سر قرار مَحمِل که ایستاد جوانان هاشمی زانو زدند یک به یک آن هم به افتخار افتاد سایهی قد و بالاش روی خاک رفتند از کنار همین سایه هم کنار طفلانِ کاروان، همه والشَّمس و والقَمَر مردانِ کاروان، همه واللیل و والنّهار عبدند، عبدِ گوش به فرمانِ زینباند از پیرمردِ قافله تا طفلِ شیرخوار رفتند زیر سایه عباس یک به یک با آفتاب، غنچهی گل نیست سازگار از این به بعد هیچ نمازی شکسته نیست وقتی قدم گذاشته زینب به این دیار این دخترانِ من، که بیابان ندیدهاند در عمرِ خویش، خارِ مغیلان ندیدهاند از فرش تا به عرش چه خاکی به سر کنند بر روی چادرش بنشیند اگر غبار پردهنشینِ کوفه، بیاباننشین شده با دخترِ بتول چهها کرد روزگار از خواهری چو زینبِ کبریٰ بعید نیست مَعجر به پای این تنِ عریان کند نثار خیلی زدند خم شود اما تکان نخورد سر خم نمیکند به کسی کوهِ اقتدار او که فرار کرد عَدو از جلالتش فریاد میزند که عَلیکُنَّ بِالفَرار چشمِ طنابهای اسارت به دست اوست زینب به شام رفت ولیکن به اختیار آن بانویی که سایهی او هم حجاب داشت با رفت و آمدِ سر بازارها چه کار! میشه بهم بگی، سپردیمون به کی؟ مَحرمامو دیدم روی نیزه یکی یکی هنوز نخوردم آب، که دارم اضطراب من و تو میرسیم به هم، تو مجلسِ شراب زینبِ تو با خولی، مسافرِ بازاره حسین وای، حسین وای من که زِ آغازِ عمر، بی تو نکردم سفر خیز و ببین یا أخا با که سفر میکنم تو کس و کارِ منی، شمر جلودارِ من است با سرت راهنمای من و طفلان شده بود تو همین ظهر خداحافظی از من کردی وقتِ مغرب نشده رَملِ بیابان شدهای زینتِ دوشِ نبی، روی زمین جای تو نیست خار و خاشاک بیابان، منزل و مأوای تو نیست خاک عالَم به سرم که از اثرِ تیغِ سنان جای یک بوسهی من بر همه اعضای تو نیست حسین جانم، حسین جانم... ای گناه با دل ما هرچه کرده بود گذشت از این به بعد حسین است صاحب دل ما برای گریهکنان تا ابد همین کافیست همین که ذرّهای از تربت است در گِل ما