با شعر از اعجاز خلقت مینویسم
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن4
بازدید200+
با شعر از اعجاز خلقت مینویسم از نقطهی آغاز خلقت مینویسم از نقطهای که روز میلادش قدیم است او باء بسم الله الرحمن الرحیم است قبل از نبی آدم الستش را بلی گفت کعبه ز شوقش لب گشود و یا علی گفت دری گرانمایه در آغوش صدف رفت کعبه به استقبال ایوان نجف رفت ای جعبه در خود قبلهی سیار داری در سینهی خود مخزن الاسرار داری او که در این خانه بنا کرده ستون را آورده با خود آیههای مومنون را آنکه گرفته نور از او خورشید آمد ای اهل عرفان قبلهی توحید آمد از درک عقل ما فراتر کیست؟ حیدر نفس گرانقدر پیمبر کیست؟ حیدر آموزگار قل هوالله احد بود او آسمان را چون کف دستش بلد بود حبش نماز خلق را خیرالعمل کرد هر شب خدا را بین نخلستان بغل کرد دنیا عدم بودهست هنگام طلوعش روزی بگیرد هر دو عالم از رکوعش در بندگی و در عدالت تاج دارد پیراهنش عطر شب معراج دارد آیینه را آیینه تنها میشناسد او را کسی نشناخت زهرا میشناسد تعریف ما از عشق در یک جمله این است زهرا فقط کفو امیرالمومنین است دنیا ندیدست و نمیبیند شبیهش مستیم آری مست انگور ضریحش او را هماوردی در هنگامهاش نیست گردی ز بیت المال روی جامهاش نیست باید دوباره خواند صحبتهای او را الله الله وصیتهای او را ما که به زیر سایهی این نور ماندیم حیف است از نهجالبلاغه دور ماندیم نهجالبلاغه در سخن آوازه دارد او تا قیامت حرفهایی تازه دارد با هر خطش بر گردن ما دین باشد نهجالبلاغه کاش نصب العین باشد از باب حکمتها یکایک را بخوانیم یا نامهی مولا به مالک را بخوانیم عشق علی سرمایهی این سرزمین است این کشور مولا امیرالمومنین است باید به آجر آجر این خانه دل بست باید به این پرچم وفادارانه دل بست مانند آنها که به پایش جان سپردند دل را به زلف پرچم ایران دل سپردند مانند سرداری که سرباز وطن شد آخر همین پرچم برای او کفن شد رفتی در آغوش رهایی حاج قاسم بس نیست این دوری کجایی حاج قاسم از تو نوشتم اشک از چشم قلم ریخت از آن شبی که رفتهای دنیا بههم ریخت آنها هنوز از خون پاکت میهراسند رفتی ولی حتی ز خاکت میهراسند ما قلبمان آرام گیرد با صدایت دلتنگی شبهای جمعه عکسهایت گفتی که با هم یکدل و همدرد باشیم گفتی به ما دلبستهی این مرد باشیم این مرد که جز با خدا پیمان ندارد درخواستی جز عزت ایران ندارد این خاک از خون شهیدان محترم شد جمهوری اسلامی ایران حرم شد پس دست از این مرد هرگز برنداریم دلسوزتر از او در این کشور نداریم در این جهان بی بخار و بی اراده او روبروی زورگویان ایستاده او ایستاده ما کنارش استواریم غیرت چه میگوید که تنهایش گذاریم اخبار دنیا و تیترهایی داغ دارد آتش طمع بر ریشهی این باغ دارد روزی که در میدان عیار ما محک خورد او دید که در جنگ رو در رو کتک خورد حالا اگرچه دردهای ما زیاد است ابلیس پشت خاکریز اتحاد است مردم شما کوهید پس محکم بمانید هرآنچه پیش آمد کنار هم بمانید آنها که از این قصه آگاهند مردم ما را کنار هم نمیخواهند مردم آنها پی وا کردن راهند اینجا از آن سر دنیا چه میخواهند اینجا آنها نمیخواهند پیمانی بماند دیگر نه ایرانی نه ایرانی بکاند دعوا سر تاریکی و نور است مردم پا پس کشیدن از شما دور است مردم هیهات در آغوش نامحرم بیفتیم دشمن چه میخواهد به جان هم بیفتیم فردای ما جز حاصل امروز ما نیست خارج از اینجا هیچ کس دلسوز ما نیست آوازهی تاریخ ایران را ببینید هرجا که ره گم شد شهیدان را ببینید از خونشان سنگ محک داریم مردم ما دشمنانی مشترک داریم مردم کودککشان غزه در فکر شکارند مزدورهای بی وطن مشغول کارند ای هموطن فردای ایران را بغل کن بیگانه هرچه گفت برعکسش عمل کن مردم میان شعلهها راه نفس نیست آشوب در کشور به نفع هیچکس نیست دشمن طبیب ما نخواهد شد تب است این این نوش دارو نیست نیش عقرب است این هرگز نمیخواهد وطن آباد باشد هیهات از ایران که دشمن شاد باشد از راه رفته یک قدم هم برنگشتیم از روزهای سختتر از این هم گذشتیم آن دشتهای غرق لاله یادتان هست؟ ایام جنگ هشت ساله یادتان هست مردم خدا با ماست در هر امتحانی تنها به شرطی که تو هم با او بمانی در تنگناها قدرت خود را نشان داد ما بارها دیدیم دلها را تکان داد حتی احد هم شد مگردان روی از این راه نصرُ من الله است در ان تنصرالله ما همچنان بر عهد دیرین استواریم این خوشخیالان را به زانو دربیاریم انگار میخواهی که برگردی دوباره خیبرشکن گویا هوس کردی دوباره سجیلها را بر سرت محکم بکوبیم تا خانهی ابلیس را در هم بکوبیم در مهدتان آنچه نمیدانید صبر است یک سرزمین دارید در دنیا که قبر است ای قاتل سردار وحشیتر ز گرگی رحمت به آنگه گفت شیطان بزرگی تاریخ را از فصل فردا مینویسیم پایان این افسانه را ما مینویسم برخیز ای عاشق اگر چشم انتظاری در انتهای جاده میبینی غباری امشب مبادا تا سحر پلکی بخوابی ای دل بگو آمادهای پا در رکابی سوز زمستان مژدهی باد بهار است میآید آنکه در کف او ذوالفقار است ای دردمندان منجی عالم میآید آن روز با او حاج قاسم هم میآید ای خاک مرده باز باران خواهد آمد او با سپاهی از شهیدان خواهد آمد