با زانو اومدم بابا بالاسرت
امیر کرمانشاهیپسندیدن13
بازدید3.2K
با زانو اومدم ،بابا بالا سرِت چیزی نمونده از اعضایِ پیکرِت نفس نفس نزن ،دِق میکنم علی این بدن و تنها ،جمع میکنم ولی کاش یکی بهم کمک کنه هرکار میکنم جمع نمیشه دورِ من پُر از علی شده نمیدونم این ،آخریشه؟ بدنت و چیدم توو عبا یهویی دیدم عَمِّه رسید اومد وسطِ نامحرما اون که سایهاشم کسی ندید صدایِ سوت و کَف میشنویم حرفا رو خیلی بیغیرتَن هو میکنن مارو هر جوری بود بُردَم تو رو تا خیمه ها بابایِ پیرِت و میبُردن جوونا چند ساعت دیگه کسی نبود زیرِ بغلام و بگیره افتادم تو گودال مثلِ تو لشکر رو تنِ من راه میره هی صدا زدم آی پهلوهام هی صدا زدم آخ کمرَم زیر دست و پا گفتم نرید تا که زندهام سمتِ حرم به یه نیزه تکیه دادم و دیدم عمههات میلرزیدن نمیدونی چی گذشت بهم مویِ بچّم و میکشیدن *** هی گفتم بهش میام ،میام ،میام