باید نشست و از برکاتی چنین نوشت
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن32
بازدید4.4K
بابد نشست و از برکاتی چنین نوشت تا روز حشر از حسناتی چنین نوشت از کشتىِ وسیعِ نجاتى چنین نوشت از شورِ بهتر از عرفاتى چنین نوشت بر گردنِ جهانِ تشیع چه دینى است این شورِ بى مقایسه حج حسینى است کى دیده است جمعیتى اینچنین بگو شور و شعور و تربیتى اینچنین بگو یک مکتب و اهمیتى اینچنین بگو کى دیده است تسلیتى اینچنین بگو پاى پیاده در دلِ صحرا به شوق کیست؟ گر خوانمش قیامتِ دنیا بعید نیست این رستخیزِ عام که درسى حماسى است یک مکتبِ مجربِ انسان شناسى است رزمایش بزرگ عبادى سیاسى است این کار ریشهایست پیامش اساسى است بىسابقهترین تجمعِ روى زمین شده است حالا مدال وحدت ما اربعین شده است این اربعین همایشى از اتحاد ماست یک پرده از نمایش یومُ الجهادِ ماست مقیاسى از تلاطم مردم نهاد ماست این اربعین نشانهاى از اعتقاد ماست ما سالهاست عاشقِ یک بىکفن شدیم تاثیر عاشقى است که دور از وطن شدیم اول نجف مقابل مِیخانهی على جامى بزن ز بادهی مستانهی على اذن دخول پشتِ درِ خانهی على زآنجا سپس زیارت دردانهی على باید ولى شناخت سپس جان به کف گذشت باید براى کرب و بلا از نجف گذشت وقتِ وصال مى طلبد دل به جاده زد موکب به موکب از لب پیمانه باده زد باید در این مسیر قدم بىاراده زد بوسه به روى تاولِ پاى پیاده زد عاشق شدن وسیلهی آواره بودن است آوارگى نتیجهی بیچاره بودن است مردم دلى به سوى قَرَن مىبرند آه جانهاى مست را سوى تن میبرند آه سر را براى کشته شدن مىبرند آه دنبال خویش بچه و زن مىبرند آه شکر خدا که غذاى فراوان رساندهاند زوار شاه تشنه که تشنه نماندهاند پاى پر آبله غمِ مرهم نداشتند چیزى براى طىِ سفر کم نداشتند زنهای این پیاده روى غم نداشتند یک لحظه ترس در دل خود هم نداشتند یک لحظه چادر از سرِ یک زن جدا نشد یک گوشواره دردسرِ گوشها نشد ***** دنیا برای درک مقامش مُحَقَّر است او بارگاه جلوهی آیات کوثر است مریمترین کنیز خدا در خرابهها گریانِ ذبح تشنهی خود مثل هاجر است مَمسوسِ ذاتِ حضرت پروردگار شد مستغرق صفاتِ جمالیِ این سر است با مَدّ آه او همه معراج میروند سِیر و سلوک فاطمهها، اشک محور است سیلی که خورد، نرگسِ چشمش شهید شد اما هنوز چشمِ تَرَش نازپرور است چشم و چراغِ قافله گم شد میان دشت شرحِ مصیبتش چقدر زجرآور است عمه بنفشههای تنش را شمرد و گفت با لالههایِ پیکرِ بابا برابر است بابا که گوشوارهی عرشیِ فاطمه است گریانِ گوشوارهی خونینِ دختر است بانیِ قتلِ حوریه، بازار شام شد بانیِ قتلِ حوریه، چوب ستمگر است حتی برای دفن تنش بوریا نبود تشییع پیکرش ز پدر بیریاتر است