نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

باور نمی كردم گذرها را ببندند من را كه می بینند درها را ببندند خورشید بودم زیر نور ماه رفتم جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم من شیر بودم كوفه در زنجیرم انداخت این كوچه های تنگ آخر گیرم انداخت امروز جان دادم اگر جانت سلامت دندان من افتاد دندانت سلامت حالا كه می آیی كفن بردار حتما ای یوسف من پیرهن بردار حتما حیرانم اما هیچكس حیران من نیست باور كن اینجایی كه دیدم جای زن نیست من راضی ام انگشتر من را بگیرند وقت كنیزی دختر من را بگیرند باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد حیف از سر تو نیست زیر پا بیفتد
هنوز نظری ثبت نشده