باور نميكنم كه پريدي ز باورم
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید1.5K
باور نميكنم كه پريدي ز باورم باور نميكني كه چهها آمده سرم باور نميكنم كه گذشتي ز دخترت حالا سه ماه رفتي و از گريهها ترم حالا سه ماه ميشود افتادهام زپا حالا سه ماه ميشود اينگونه پرپرم شب تا به صبح سينه ی من تير ميكشد از صبح تا به شب منم و زخم بسترم پايي نمانده تا كه بيايم زيارتت چشمي نمانده تا كه از اين راه بگذرم دستي نمانده تا كه زنم شانه بر سري حتي نشد براي حسين آب آورم تا سرفه ميكنم پُرِ خون ميشود تنم بايد لباس تازه ی خود را درآورم آتش گرفت دامنم و در به سينه خورد در پشت در شكست تمامي پيكرم شكر خدا كه فضه به دادم رسيده بود فضه اگر نبود كه مي سوخت دخترم امروز در جوار تو و در شبي دگر كنج خرابه ميروم و اشك ميبرم كنج خرابه پيش يتيمي كه مثل من گيسو سپيد ناله كند در برابرم با لكنتش دوباره زبان باز ميكند بابا خوش آمدي به نفسهاي آخرم گيسو به خون، چاك به لب، چهره سوخته يعني تويي مسافر من، نيست باورم بايد ز نيزه شرح گلوي تو بشنوم بايد كه از جراحت تو سردرآورم دستي بكش به روي سرم تا كه حس كنم چون دختران شام پدر آمده برم دستي بكش به روي سرم تا كه حس كني آتش گرفت و سوخت تمامي معجرم