بار بلا به شانه کشیدم به کودکی
سیدرضا نریمانیپسندیدن18
بازدید3.3K
بار بلا به شانه کشیدم به کودکی از صبح تا به عصر چه دیدم به کودکی از خیمهگاه تا ته گودال قتلگاه دنبال عمههام دویدم به کودکی آن شب که در مقابل من عمه را زدند فریاد اَلفرار شنیدم به کودکی عمه اگرچه در همه جا شد سپر ولی من ضرب دست شمر چشیدم به کودکی آن شب که درخرابه سر آمد میانمان چون عمهام رقیه خمیدم به کودکی با کعب نی لباس همه پاره پاره شد بدتر ز اهل شام ندیدم به کودکی یک سرخمو ز قافلهی ما کنیز خواست این را به گوش خویش شنیدم به کودکی در مجلس شراب که شخصیتم شکست من آستین صبر جویدم به کودکی ***** شاعر: قاسم نعمتی **** در دو روز زندگی غربت فراوان دیدهام بارها از پیکر خود، رفتن جان دیدهام از غروب روز عاشورای سال شصت و یک بر دل زهراییام زخمی نمایان دیدهام حج نیمه کارهام کامل شد و در کربلا عصر عاشورا به جای عید قربان دیدهام در منا آب گوارا دست زائرها دهید حاجیام را در ته گودال عطشان دیدهام زینِ اسبم را چرا آلوده بر سَم میکنند؟! من که مرگم را همان شام غریبان دیدهام شرمساری غیور خیمه را حس کردهام بر روی مشک عمویم جای دندان دیدهام خندههای حرمله خیلی غرورم را شکست مادر شش ماهه را با چشم گریان دیدهام کعب نی از شمر و ابن سعد ملعون خوردهام یک حرم را بین آتش مات و حیران دیدهام آنقدَر در بین صحرا بر زمین افتادهام آنقدَر در پای خود خار مغیلان دیدهام چشم من بر آیهی شق القمر افتاده است آیه خواندن بر درخت از شمس تابان دیدهام خاطرات تلخ شام از خاطرم هرگز نرفت خیزران را بر لب قاری قرآن دیدهام یک شبِ راحت نخوابیدم از آن روزی که من عمهام را بین نامحرم پریشان دیدهام ***** شاعر: محمدجواد شیرازی ****