نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بابا تُو این چند روز دور از تو، شبیه خاکستر آتیشم یه وقتایی خاموشمو سردم، یه وقتایی هم شعلهور میشم چقدر نماز خوندم که برگردی، چقدر دعا کردم بیای پیشم وضوم شده با اشک و خون، چادر سوختهم روضهخون نگم برات چقدر مشکله نماز خوندنِ با لکنتزبون تازه بابا وقت اذون، میزد به پهلوم ساربون میگفت اگه تونستی حالا نمازت رو ایستاده بخون وای، گیر بیحیا افتادم بابا از رُو ناقهها افتادم بابا دیگه از صدا افتادم بابا میخوای بدونی که برای چی، شبیه همدیگه شدیم حالا آخه همونا که توی گودال، تو رو گیر آوردن تک و تنها منم یه جا تنها گیر آوردن، تا جایی که خوردم زدن بابا سنان و شمر و حرمله، نه یه دفعه، چندمرحله دور از چشم داداش اکبرم، منو میزدن سر حوصله تازه توی این فاصله، دیگه نگم از سلسله دیگه نگم از دستای پُر از زخم و پای پُر آبله وای، از درد زیاد اشکم درمیاد تا یادم میاد اشکم درمیاد از اِبنِزیاد اشکم درمیاد * یه شب تُو صحرا گم شدم بابا، یکی اومد با خنده پیدام کرد با دیدنش خوشحال شدم اوّل، تا اینکه با بیرحمی دعوام کرد با دستای سنگین مَردونش، منو زد و خودش رو بدنام کرد همینکه زجر از راه رسید، صدای نالهم رو شنید یه جوری سیلی زد به من که دیگه چشام جایی رو ندید یه حرفی زد رنگم پرید، تنم میلرزید مثل بید بذار چیزی نگم بهتره چجوری منو رُو خارها کشید وای، از اونجا به بعد خیلی بد میزد از روی حسد خیلی بد میزد با مشت و لگد خیلی بد میزد بابا، بابا، حسین ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد