باباجون میبینی تموم موهامو سوزوندن گُل رو شونهتو توو این خرابهها نشوندن طنابشون گرفت دور گلومو؛ هی کِشوندن شب توو صحراها موندم؛ منِ سهساله تنهایی هی با گریه میگفتم؛ عموجونم کجایی؟!
پس از بررسی نمایش داده میشود
هنوز نظری ثبت نشده