نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای گنه كاران بشارت باد زهرا روز محشر آوَرَد بهر شفاعت دست های نازنینم تشنه لب در آب رفتم، این سخن با خویش گفتم من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم مشك را پر كردم از آب و به خود گفتم كه باید راه نزدیكی برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم لیك از شمشیر دشمن قطع شد دست علمگیر از یسار و از یمینم فكر كردم دست دادم،آب دارم غم ندارم سر فرازم ساقی اطفال شاهنشاه دینم ناگهان دیدم كه در ره ریخت آب و سوخت قلبم تیر زد بر مشك آن خصمی كه بود اندر كمینم دیگر از دیدار اطفال حرم شرمنده بودم تیر زد دشمن به چشمم تا كه طفلان را نبینم گفتم اكنون خوب شد خوب است برگردم به خیمه ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد