ای کاش مینوشتی ما شیرخواره داریم
محمدحسین حدادیانپسندیدن22
بازدید3K
ای کاش مینوشتی ما شیرخواره داریم در مَحملی عروسی با گاهواره داریم نه پای راه رفتن، نه راه چاره داریم لبهای ما از امروز از آفتاب خشکید تا دید حجم لشکر، از اضطراب خشکید برگرد ای برادر، شیرِ رباب خشکید بگذار تا گلویت بوسم به این بهانه سر میبُرند اینجا، از پشت ناشیانه من که نرفته بودم جز مجلس زنانه ولی باور نمیکردم، تو رو اینجور ببینم نمیاد کاری از دستم، آخه مجروحه سینهام تا روی سینهات نشست، دوباره پهلوم شکست نیزهدار از راه اومد، راه نفسهات رو بست عجب دنیایی، غروب عاشورا میای تنهایی وقت قتل صبرش تو هم اونجایی، عجب دنیایی مادرتم، آره دلواپس انگشترتم