ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود
حسین سیب سرخیپسندیدن5
بازدید3.3K
ای كاش راهت از شبِ كوفه جدا شود ختمِ به خیر این غم بی انتها شود ای كاش نامههای سفیرت به تو رسد یا باد، با نوای دلم هم نوا شود مداح خانوادهیتان هستم، آمدم تا خانه خانه بزم حدیث شما شود دم از علی و آل علی انقدر زنم تا كوچهها پر از نفس مرتضی شود با هر اذان به اشهد انَّ علی رسد تا هر حضور خطبهای از لافتی شود از معجزات خیبر و از بدر گفته تا شور سرورشان همه شیر خدا شود یا از حسن بگویم و از حس یك غریب شاید فضای كوفه كمی غم فضا شود آنقدر از حسین بخوانم كه جان دهم باشد كه یك حسینیه اینجا بنا شود افسوس زین جماعت سنگین بی وفا باور نداشتم كه یكی با وفا شود اینجا مدینه است نه كوفه میا مخواه زهرا دوباره عابر این كوچهها شود اینجا مدینه است نه كوفه بیا بخواه تا باز بزم روضهی زهرا به پا شود افتادهام به یاد تو و روضهخوانیات از مادری كه رفت خودش خون بها شود در تا حضور فاطمه حس كرد زد به سر دلشوره داشت بانیِ یك ماجرا شود یادش نرفته بود كه از صبح با ادب جبریل میرسید كمی خاكِ پا شود با التماس گفت به مادر بمان میا تا مانع جسارت یك بی حیا شود در بود و شعله بود و حرامی به پشت آن میخواست با حرارتِ در آشنا شود فرصت نداد شعله فقط كار خود كند مهلت نداد تا كه درِ بسته وا شود زینب صدای فضّه به دادم برس شنید كوشید مادر از در و آتش جدا شود آه ای علیِ من به مدینه میا، مخواه تكرار داغهای دل مجتبی شود اینجا میا كه فاطمهات جای دوش تو در حلقهی فشردهی زنجیر جا شود بدجور چشم زجر مرا زجر میدهد ای وای اگر كه همسفر بچهها شود خولی تنور خانهی خود گرم میكند شاید كه میزبان سری آشنا شود اینجا میا كه روی سرت شرط بستهاند روزی رسد كه گیسویت از نی رها شود تقصیر نیزه نیست سرت بی تعادل است كافیست نیزهدار كمی جا به جا کند می افتی و به روی زمین غلت میخوری می افتی و سر تو پر از رد پا شود