ای خدا غریب شهر سامرام
حسین سیب سرخیپسندیدن48
بازدید10.3K
ای خدا غریب شهر سامرام داره میسوزه تموم دست و پام نداره توون دیگه بال و پرم نفسام بریده میباره چشام نانجیبها دلمو آزردن چی به روز حال من آوردن یاد عمّه زینبم افتادم تا منو تو مجلس مِی بردن (وای من، وای من، ای وای حسین) 2 منو جا دادن توی خرابهها خندیدن به غربتم تو کوچهها ولی درد من غمای جدّمه شهر سامرا کجا شام بلا وای من به عمه ها خندیدن دور نیزهها چقدر رقصیدن شنیدم که نانجیبا حتی چادر از روی سرا دزدیدن (وای من، وای من، ای وای حسین) 2 نفسی نمونده توی بدنم ای خدا آتیش گرفته گُلشنم با لبای تشنه یاد اون تنِ غرق خون و بیسرِ بیکفنم پیکری که توی گودال افتاد زیر دست و پا و جنجال افتاد جلو چشمای عمّه زینب با لبای تشنه بیحال افتاد (وای من، وای من، ای وای حسین) 2