ای باخبر از فراق ای عشق
سیدرضا نریمانیپسندیدن5
بازدید1.8K
ای باخبر از فراق ای عشق آن عاشق بیخبر منم من مأونسِ شبُ خدا تویی تو آن غافل بیسحر منم من در خانۀ تو فقیر آمد چون رفت یتیم اسیر آمد در باز کن ای کریم و بنگر آن سائل پشت در منم من من را تو ندیدی و گذشتی من را نخریدی و گذشتی آن برده که با هزار فریاد میگفت مرا بخر منم من هر روز که با تو عهد بستم فردا شد و باز هم شکستم آن بندۀ بیوفا که هر روز شد بهر تو درد سر منم من یابن الحسن کجایی ... ای پیرزن کلاف در دست از مشتریانِ یوسفی تو قدری ز کلاف خود به من ده چون از تو فقیرتر منم من یابن الحسن کجایی ... برخیز که کاروان مهیاس ننشین که سفر به سمت عقباست حالا که علی طلایه دار است آمادۀ این سفر منم من یابن الحسن کجایی ...