این خبر را برسانید به طوفان، که بخواب
سید حجت بحرالعلومیپسندیدن23
بازدید6.5K
این خبر را برسانید به طوفان، که بخواب و بگویید که خورشید، نتاب نفس کربوبلا حبس شد و بیحرکت ماند زمین، نبض زمین قطع شد و طرف افتاد فرات از جَرَیان، یکّهسوار همه یک لحظه کشیدند عنان، چون خبر این است که از محمل خود غصب نموده که قدم رنجه نماید به زمین حضرت خورشید نشان، شاهِ زنان زینت مولای جهان، فاطمهی کربوبلا دخترِ شمشیر خدا، آیینهی شیر خدا عالِمهی آلعبا، نقطهی اعجاز خدا یکّه خدای ادب و حجب و حیا قبلهی بیچون و چرا، کاملهی، ارض و سما نایبهی، خیر النساء، عابده و، فاضله و عقیله و، شریک شاه دو سرا حضرت بانوی وفا زینب کبری یا زینب، یا زینب، یا زینب... باد و حتی نکند، جرئت این را که زند پردهای از محمل او را به کناری چه شکوهی چه وقاری و به هنگام نزولش به زمین کرده عجب گرد و غباری سر اصحاب به زیر است که ناموسِ امیر است دو عالم به نخ چادر او تا ابدالدهر، اسیر است که او دختر شیر است، که او دخترِ شیر است دارد از سایهی قدّ علیاکبر چه نقابی حجابی پیش او حضرت عباس هم از روی ادب آمده زانو زده بَهبَه چه رکابی دل او قرص که قرص قمر هاشمیان هست کنارش همه بر گِرد مدار همگی آینهدار همه از غیرت و از عشق، لبالب چه مودب زده بر دور حرم حلقه مرتب ولی ارباب دلش داشت غم اهل حرم را و به خود گفت در آن لحظه امان از دل زینب، امان از دل زینب وای از آن لحظه که زینب، زِ پریشانیِ ارباب دلش شور زد و گفت، برادر چه شده آه از آن دَم که رسیدیم، به این خاک غم عالم و آدم به دلم ریخته افلاک، به چشمم شده تاریک مگر روز جدایی شده نزدیک، که گفتی به علمدار در این خاک بماند همه شب یکسره بیدار برادر نکند آخر کار است ببین چشم همه اهل حرم ابر بهار است که صحرا پُر خار است برادر نکند آخر کار است یا زینب، یا زینب، یا زینب، یا زینب...