اگر کسی ز جمالش نقاب بردارد
علی اکبر حائریپسندیدن13
بازدید3.7K
اگر کسی ز جمالش نقاب بردارد فلک نگاهِ خود از آفتاب بردارد به غیرِ نامِ اباالفضل، هیچ نامی نیست که اینچنین ز دلم اضطراب بردارد به سنگ فرشِ حریمش کسی که معتقد است اگر که آب بریزد، گلاب بردارد قلم شده است دو دستانِ او که در محشر بیاید و ز محبان حساب بردارد دستی به عبا بکش، غُباری برسان دارد به سرم غُبارِ غم میریزد زحمت نده خود را، چه نیازیست به تیغ ابرویِ تو کُشته رویِ هم میریزد چشمت که شود معرکهگردان، کافیست بی سر شدهاند در مصافِ تو سران وقتی زرهت پشت ندارد یعنی مرگ از تو فرار میکند، نه تو از آن وزنِ درِ قلعه به یَدُاللهِ تو کاه آهِ فقرا به شانهات سنگین بود خرما فقط از نخلِ تو خوردن دارد چون با نمکِ دستِ خودت شیرین بود با قولِ فَمَنْ یَمُتْ همه میمیریم جان با تو اگر شود طرف، میچسبد قبل از سفرِ قیامتِ کرب و بلا انگورِ بهشتیِ نجفِ میچسبد نامِ ما را بنویسید مسلمانِ حسن لبِ ما بوسه نگیرد مگر از نانِ حسن زُلفِ خود را به نخِ چادرِ زهرا بسته هرکسی هست در این دَهر پریشانِ حسن بیحرم هست ولی هرچه حرم زنده از اوست زائرِ کرب و بلا هم شده مهمانِ حسن پسرانش همگی گوش به فرمانِ حسین علیاکبر همهجا گوش به فرمانِ حسن عاقبت با مددِ حضرتِ زهرایِ بتول عینِ ایوانِ نجف میشود ایوانِ حسن گنبدطلایِ شاه را از دور میبینم گلدسته را با حالتی مغرور میبینم بینِ تمامِ زائرانی که به تو وصلاند تنها خودم را وصلهیِ ناجور میبینم از آن زمانی که نگاهم به ضریحت خورد رویِ درختِ سیب هم انگور میبینم