اگر دل میبَری از من چرا با من نمیمانی؟
امین قدیمپسندیدن42
بازدید2.1K
اگر دل میبَری از من، چرا با من نمیمانی؟ اگر با عشق خوبی تو، چرا هر روز گریانی؟ پرَت دور و برت میریزد و میریزی از دستم تو بانوی قدیمم نیستی از بس پریشانی تو رُو میگیری و رُو میزنم امّا نمیبینی ***** تُو کوچه مدام زدنت یه چند تا غلام زدنت جلیلهی شهر بودی و جای احترام زدنت تُو ملاعام زدنت تو سیلی ناحق خوردی کاری به کس نداشتی تو پشتِ در افتادی راه پیش و پس نداشتی میخواستی پا شی بازم افتادی نفس نداشتی درد کشیدی و یه عدّه بی درد میزدنت یادمه هنوز چهل تا نامرد میزدنت ... از راه رسیدن زدنت به خاطر من زدنت انگار نه انگار مادری جلوی حسن زدنت تُو روز روشن زدنت یه جور زدن از درد پهلوهات بیفتی از پا یه جور زدن که نتونی حتّی بلند شی از پا یه جور زدن مرگت رو هر شب میکنی تمنّا غربتو ببین، به هر بهونه میزدنت تُو خونهی من با تازیونه میزدنت ... تُو آتیش و دود زدنت با همه وجود زدنت زود از کوچه رد میشدی اومدن و زود زدنت با سیلی افتادی رُو خاک و با لگد نشستی نوشته تُو نامهش که سیلیمو زدم دو دستی حالا بهت حق میدم چند ماهه چشاتو بستی گفتنی نبود مصیبت سیلیِ دو دست آخه چجوری زد نوشته گوشوارهت شکست ***** نفس میزد تو را میزد مغیره و قنفذ را صدا میزد مغیره از این اوضاع چادر خوب پیداست که با پا بیهوا میزد مغیره ... پیشونیمو عرق سرد گرفت جلو راهمونو نامرد گرفت صورتش خورد به دیوار درد گرفت ... حیفِ چشمای قشنگ تو حسین که نیزه خورد، که نیزه خورد گفت برید کنار که نوبت منه شمر بددهنه، شمر بددهنه