اگر از کوی تو یک صبح غباری برسد
حاج منصور ارضیپسندیدن5
بازدید200+
اگر از کوی تو یک صبح غباری برسد تاج شاهیست که بر ایل و تباری برسد رود جاری شود، میوه نخواهد آمد پس تو بگذار که این بغض به زاری برسد تو اگر سر به گدایان بزنی خواهم گفت میل گل بوده که بر دیدن خاری برسد باری از شانه خود روی دل ما بگذار مدد ای شاه که این شاخه به باری برسد به زمین گیری من رحم کن ای ابر کرم تا که مرداب به این رحمت جاری برسد ایستادیم دم هیئتمان این همه سال به امیدی که از این جاده سواری برسد تا نمردیم بیا سیر ببینیم تو را بیش از اینکه نفس ما به شماری برسد خرم آن روز که باشیم و تو باشی با ما آرزومند نگاری به نگاری برسد گوشهی صحن حسین یاد کن احوال مرا شاید این حال خزانی به بهاری برسد دل ما سوخته، یک روضه گودال بخوان تا در این خیمهی آماده، شرابی برسد