نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

اهل مدينه فاطمه ام را نظر زدند با برق چشم خرمن جان را شرر زدند میرفت آب غسل نبی از کفن هنوز کین قوم دل به آب برای گذر زدند از چوب ، خون تازه روان شد به روي خاك از بس كه با غلاف به پهلوي در زدند ديدند كه با تو راه به جايي نميبرند نزديكتر شدند و سرت را به در زدند هر قدر گفت دختر پيغمبرم نزن اهل مدينه فاطمه را بيشتر زدند
هنوز نظری ثبت نشده