انگار سرنوشتِ ما را جدا نوشتند
حاج حسین سازورپسندیدن1
بازدید4.1K
انگار سرنوشتِ ما را جدا نوشتند یا آرزوی من را بر بادها نوشتند امروز بین این دشت مرگ مرا نوشتند آنان را که مقتلت را در کربلا نوشتند ای هستیام بگو که هستی به خواب، زینب برخیز مَرکبت را از کربلا بگردان بگذار یا بمیرم یا راه را بگردان هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان خیمه مزن به صحرا حکم قضا بگردان تا جان نداده بیشتر از اضطراب زینب از حال بُرده ما را هُول سپاه دشمن میترسم ای برادر از چشم آن کمانگیر از شومیِ حرامی از شعبههای آن تیر از خنجران عریان از تشنگیِ شمشیر بیاختیار خوردم بر خاک، دست من نیست عباسجان نخواهد اینجا رکاب، زینب ای کاش مینوشتی ما شیرخواره داریم یا دختران کوچک در این عماره داریم در محملی عروسی با گاهواره داریم نه پای راه رفتن نه راه چاره داریم اینجا نمان نگردد رویش خزان زینب لبهای ما از امروز از آفتاب خشکید هرقدر آب آمد مثل سراب خشکید تا دید حجم لشکر از اضطراب خشکید برگرد ای برادر شیر رباب خشکید دلشوره دارد ای وای از قحط آب، زینب من که نرفته بودم جز مجلس زنانه برگرد تا نبینم دشنام و تازیانه بگذار تا گلویت بوسم به این بهانه سر میبُرند اینجا از پشت ناشیانه خانه خراب زینب