انقدر خستهم
سید امیر حسینیپسندیدن36
بازدید26.3K
انقدر خستم انگاری اندازهی هزارنفر خستم منم از ناله و از چشای تَر خستم بسکه میزنم روی سینه و سر خستم انقدر تنهام دیگه وقتی اومدم از اون سفر تنهام حتّی از کوفه و شام، بیشتر تنهام وقتی مونده باشم از تو بیخبر تنهام، تنهام برای غصّههای سینه مرگ درمونه داغ یه شیرخوارمون به حرف آسونه داغ دل منو فقط حسین میدونه (حسین جان، به جانِ مادرم دیگه آب گذشته از سرم به دادم برس برادرم) ٢ حسین جان ... انقدر سخته اینو من میگم با این دلی که سَرسخته با غریبهها که باشی همسفر سخته به دلاشون اشکا باشه بیاثر سخته انقدر سخته ببینی کبوتر و بیبال و پَر سخته به عدو بگی لباسشو نبر سخته ببینی برادر و بدون سر سخته ذبیح ما رو خاک قتلگاه غارت شد خیمهی ما به دست یکسپاه غارت شد هشتادوچهار چادر سیاه غارت شد منو دست بسته و طناب منو بیقراری رباب منو گریههای بیحساب حسین جان، به جانِ مادرم دیگه آب گذشته از سرم به دادم برس برادرم حسین جان ... انقدر دیدم دخترامونو اسیر و خونجگر دیدم دفن یه سهساله رو دَمِ سحر دیدم هر دفعه به نیزه گفت منم ببر دیدم انقدر خستم مثل حال خیمههای شعلهور خستم مثل اونهمه اسیر بیسپر خستم مثل قصّهی رقیّه و پدر خستم با هر نفس تو اون همه عذاب مُردم من با تازیونه خوردن رباب مُردم من پیش سرت تو مجلس شراب مُردم من به جون سهسالهی شهید دیگه نوبت منم رسید قدم مثل دخترت خمید حسین جان ...