نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

اندوه تو داد از دل مضطر درآورد سیلاب خون از چشمهای تر درآورد دریای اندوه تو بحری بیکران است آهی عمیق از نوح پیغمبر درآورد حبّ تو از بدو تولّد در دل ماست عشق تو از گهوارهها نوکر درآورد حلقوم ما با هُرم نامت محترم شد از تارهایش میتوان منبر درآورد از اینکه با گریهکُنانت همنشین است خشنود شد فطرس دوباره پر درآورد خاک مزار تو شفای عاجل ماست تربت مرا هربار از بستر درآورد حُرّ یزیدی با تو شد حُرّ حسینی از کارهای تو باید چگونه سر درآورد؟ روز قیامت سرخی روی تن ما سینهزنت را از صف محشر درآورد با آب هم وضع لبت بهتر نمیشد اشک مرا این روضهات بدتر درآورد ای پادشاه حسن رخت کهنهات کو؟ انگشترت را هم ساربان آخر درآورد خولی پس از ذبح سر تو بی حیا شد چرخید بین خیمهها زیور درآورد
هنوز نظری ثبت نشده