امشب هوای سامره افتاد در دلم
سیدمهدی میردامادپسندیدن26
بازدید5.8K
امشب هوای سامره افتاد در دلم رد شد هزار پردهی شوق از مقابلم گفتم به دل که گاهِ نیایش، شبِ دعاست پرواز کن که مقصدِ من سُرَّ مَن رَأیٰست آنجا که هست آینهی شادی و سُرور اشراقِ عشق و عاطفه و جلوهگاهِ نور آنجا که آفتاب، دلش گرم میشود مهتاب غرقِ در عرقِ شرم میشود آنجا که انبیاء همه هستند در طواف آنجا که عشق و عاطفه دارند اعتکاف آنجا که بوسهگاهِ تمامِ فرشتههاست در سالِ نور آینهی دلنوشتههاست آنجا که جلوهگاه گُلِ روی دلبر است این عطر روحپرور از آن کوی دلبر است چشمِ هزار ماهجبین مشتریِ اوست نقشِ نگینِ وحی در انگشتریِ اوست سنگِ بنای کعبه سیاهیِ خالِ اوست وجه خدای جَلَّ جَلالُه، جمالِ اوست جان بی فروغِ طلعت او جان نمیشود او حجّت خداست که پنهان نمیشود روزی که ظلم پُر کند آفاقِ دهر را أحلیٰ مِنَ العسل کند این جامِ زهر را آن روز، روزِ سلطنتِ داد و دین رسد یعنی زمین به ارث به مستضعفین رسد در عهدِ او جهان زبَر و زیر میشود یعنی فروغِ عدل جهانگیر میشود یوسف به بوی پیرُهنش زنده میشود دلهای مُرده با سخنش زنده میشود ماه مدینه، آنکه بر او از خدا درود با یازده ستارهی روشنگرِ وجود دادند مژده آمدنش را به دیگران ***** گفتند آسمان و زمین بیقرارِ اوست خورشید و ماه پرتویی از جلوهزارِ اوست گفتند اوست محور منظومهی حیات گفتند گردش دو جهان بر مدارِ اوست گفتند کعبه چشم به راهش نشسته است صبح از دریچهی سحر آیینهدارِ اوست گفتند روز جلوهی آن آخرین امام پیغمبری مسیحنفَس در جوارِ اوست نقشِ حدیثِ "أفضل أعمالِ أمَّتی" تصویرِ قدر و منزلتِ انتظارِ اوست یک نکته از هزار بگویم که منتظر خود در میانِ جمع و دلش بیقرارِ اوست تقواست شرطِ اوّلِ آیینِ انتظار هر بیدلی گمان نکند یار، یارِ اوست آنکس که دل به جلوهی موعود بسته است آفاقِ بیکران همه در اختیار اوست وقتیکه شاملش بشود لطفِ محضِ یار شاید که ادّعا بکند مهزیارِ اوست ***** او را بخوان در آیینهی ندبه و سَمات فرزندی از سُلالهی طاها و مُحکمات روی لبش تلاوتِ لبَّیک دیدنیست آری، دعای او به اجابت رسیدنیست احیاگرِ معالمِ دینِ خداست او شمسُ الضُّحای روشن و نورُ الهُداست او تکرار کن به زمزمه در سجده و رکوع ای دیدگانِ شبزده فَاالتَدرَ فِی الدُّموع ای دل که گفت با تو که غرقِ گناه باش؟ با ما به عزمِ توبه بیا، عذرخواه باش خورشید پشتِ پرده نه، ما پشتِ پردهایم آیینهی تجلّیِ خورشید و ماه باش ماهِ تمام اگر طلبی، نیمههای شب در جزر و مدِ سلسهی اشک و آه باش شرطِ حضورِ محضرِ او پاکی دل است نزدیک شو به خیمهی او، مردِ راه باش ای حُسنِ مَطلعِ همهی انتخابها تو آفتابِ حُسنی و ما در حجابها مضمونِ بِکر و نابِ مناجاتِ جوشنیم فرزندِ اخترانِ درخشان و روشنیم ای یک اشارهی لبِ تو سابِقَ النِّعَم یک زمزمه دلِ شبِ تو دافِعَ النِغَم چشمان ما غبار گرفت و نیامدی دامانِ انتظار گرفت و نیامدی یا أیُّهَا العزیز! ببین خستهحالیام چشمانِ پُرستاره و دستانِ خالیام یا صاحب الزّمان... ***** آقا به جانِ مادرت آن مادرِ غمپرورت ما را مَرانی از دَرَت یابنَ الحسن، یابنَ الحسن یابنَ الحسن، یابنَ الحسن...