امشب شروع این غزلم یک روایت است
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید200+
امشب شروع این غزلم یک روایت است نقل است انتظار ظهورت عبادت است گویا جهاد کرده و شمشیر می زند پاداش انتظار یقینا شهادت است گویا که زیر خیمه ی سبزت نشستهایم آری که انتظار مسیر سعادت است حتی هزار سال دگر صبر میکنیم صبر برای آمدنت هم عبادت است من با امید زندهام ای آخرین امید این اعتقاد قلبی من از ولادت است امشب بیا که با تو به کرببلا رویم آقا ببین که حسرت من یک زیارت است عطر مدینه پر شده در صحن کربلا آری حسن به روضهی ارباب دعوت است امشب دخیل خانهی ابن الکریم باش مهپارهای که او خودش اهل عنایت است قاسم ادامهی حسن و راه سبز اوست او مثل خانوادهی خود باب حاجت است مثل حسن به معرکه شمشیر میزند او وارث جمل، و نماد رشادت است دارند نیزه ها ز تنش سهم میبرند در زیر سم اسب هم او با کرامت است