نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم من اگر اینهمه بیدار نباشم چه کنم گریه بر درد فراق تو نکردن سخت است خونجگر از غمت ای یار نباشم چه کنم عدهای بر سر آنند اسیرت نشوند من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم (تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم)2 راستی اینهمه بیمار نباشم چه کنم یا بن الحسن ... ابرویت تیغ مصریست که جان میطلبد به طلبکار، بدهکار نباشم چه کنم خواستم نام مرا هم بنویسند، همین سر بازار خریدار نباشم چه کنم من اگر مثل تو هر صبح و غروبی آقا فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم من را همیشه خواندی و نشناختم تو را از غصهها رهاندی و نشناختم تو را این بندهی اسیر معاصی و نفس را از درگهت نراندی و نشناختم تو را بی یاد تو گذشت همه عمر من ولی با من همیشه ماندی و نشناختم تو را بر خوان رحمت و کرم و استجابتت عمری مرا نشاندی و نشناختم تو را شبهای جمعه تو نمک اشک و روضه را بر جان من چشاندی و نشناختم تو را با رافت و بزرگی و آقاییات مرا (تا کربلا رساندی و نشناختم تو را)2
هنوز نظری ثبت نشده