نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده است یا دیده و بر چهرهی جز تو نگریدهست رحمت نَبَرد بر دلِ بیچارهی فرهاد آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا حلوا به کسی دِه که محبت نچشیدهست ***** نیست کَس غیر از خدا آگاه از سوز نهانم خون دلهایی که خوردم، ریخت بیرون از دهانم زهر نانوشیده قلبم بود مثل لاله پرپر بس که آمد بر جگر از دوستان زخمِ زبانم در وطن نه در میان خانهی خود هم غریبم قاتلم گردیده یا رَب همسر نامهربانم قلب من شد پاره آن روزی که خود در کوچه دیدم مادرم نقشِ زمین گردید پیش دیدهگانم جُعده زَهرَم داد امّا قاتلم باشد مُغَیره بر لب از ظلمی که او کرده چهل سال است جانم خونِ دلهایی که زهرا و علی خوردند عمری اشگ گردید و روان شد از دو چشمِ خونفشانم هر کجا افتاد چشمم یا به ثانی یا مُغَیره رنگ از رویم پرید و سوخت مغزِ استخوانم
هنوز نظری ثبت نشده