نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

افتاده است چشم یتیمان به التماس کوفه بگو؛ بگو چه شد آن مرد ناشناس؟! کیسهبهدوش هرشبت امشب نیامده امّا هنوز جان تو برلب نیامده آنکه تمام عمر بهجز نان جو نخورد یک درهم از خزانه برای خودش نبرد بین خرابههای تو میگشت شببهشب آن حاکمی که هیچ نکرد از کسی طلب آن فاتح نبرد که مظلوم دهر بود آغوش او، پناه یتیمان شهر بود آن زخمخورده، آنکه غمش انتها نداشت مردی که تاب گریهی ایتام را نداشت آن پهلوان که قاتل خود را دهد غذا نشناختی که بود و چه میخواست مرتضی آنکس که داشت بر تن خود، زخم بیشمار آری نمیگریخت علی، وقت کارزار هی طعنه؛ طعنه از همه عالم شنید و رفت یکعمر انتظار بهپایان رسید و رفت مظلوم بود و یاور مظلوم بود علی حاکم ولی به حکم تو محکوم بود علی شهر فریب بودی و او حیلهگر نبود آنکه اسیر وسوسهی سیم و زر نبود چون مصحف رسول به پستو نهادیاش ای شهر کوفه! عاقبت از دست دادیاش ای کاش مرد معرکه را میشناختی آزاد شد ز بند تو؛ آری! تو باختی آنکس که روزگار، شبیهش ندید؛ رفت شوق شهیده بود به جانش؛ شهید رفت آن حاکمی که هیچ برای خودش نخواست ای شهر ناسپاس! بگو مرتضی کجاست؟! نشناختی که بود و دگر پیر شد علی با تیغ زهردار، زمینگیر شد علی شصتوسهسال زخم به دل داشت؛ خسته بود از بسکه روزگار، دلش را شکسته بود مولای کوفه، حالوهوای مدینه داشت سیسال داغ میخ دری را به سینه داشت از ضربهی غلاف، غرورش شکستهبود در کوفه هم هنوز علی دستبسته بود این مرد را به شیوهی نامردها زدند او را شبیه فاطمهاش، بیهوا زدند در اوج بیمروّتی از پشت سر زدند یاد دمی که فاطمه را پشت در زدند سی سال گریه کرد علی؛ آه از دلش! سیلی زدند فاطمه را مقابلش کوفه بیا ببین که چه آوردهای سرش دیگر رسیده وقت نفسهای آخرش زینب در این ملال، پرستار یار گشت دورش بهجای فاطمه، پروانهوار گشت سردرد داشت فاطمه؛ دیوار شاهد است مجروح بود فاطمه؛ مسمار شاهد است شصتوسهسال غربت مولا نگفتنیاست دیگر طبیب گفته که این مرد، رفتنی است حیدر میان بستر و فکر شهادت است ای اهل خانه! آه، زمان وصیّت است آه ای حسن! غم دل تو بیشتر شود آماده باش؛ سهم تو خونجگر شود شد روضهخوان علی و همه غرق اشک و آه آه ای حسین...! وعدهی ما بین قتلگاه زینب! همیشه باش کنار برادرت فردا شود بلند سری در برابرت زینب! به قتلگاه ببین، نور دیده را جای علی، ببوس گلوی بریده را بعد از حسین، دست به هر ننگ میزنند زینب! میان کوفه تو را سنگ میزنند مولا به گریه گفت که عبّاس من بیا حامی من! پناه حسین و حسن بیا ناموسم ای بزرگعلمدار، دست تو اهلوعیال حیدرکرار دست تو عبّاس جان! تمام شده فرصت علی جان حسین و جان تو؛ خوشغیرت علی مگذار روز قائله، تنها شود حسین لبتشنه سربریدهی صحرا شود حسین در ظلمشان، مفاخره کردند کوفیان مظلوم را محاصره کردند کوفیان با نعل تازه، حرمت دیرینهای شکست ناحیهی مقدّسه سینهای شکست
هنوز نظری ثبت نشده