اشک شوق
محمدرضا ناصریپسندیدن9
بازدید600+
اشکِ شوق امشب جمع شده تو چشمام اومده عشقو، زندگی و دنیام اومده اونکه سر پناهِ قلبِ منه بی حسین اصلا زندگی دلگیره اون که هر دفعه دستمو میگیره تا حسین میگم تو چشام بارون میزنه آره شادم اما تویِ دلم، تبِ گریه است جشن میلادش، شبِ گریه است اومده ارباب، نوکرا خوشحالن تا میگم حسین، دلم میره هی به تمثالش، میشم خیره آرزوم اینه توو کربلا مردن وقتی با تربت کاممو برداشتن راهی جز عشقش واسه من نگذاشتن از همون روز بود، که دلم شد خونه خراب کاش الان بودم، بین دو تا گنبد رو سرم نم نم، اونجا بارون میزد حتی رویاشو میبینم شبها توی خواب الان کربلا کی سلام میده، به جایِ من سخته این دوری، برای من کاش میشد حسین بازم صدام بزنه واسه اربابم، دلم تنگه این دفعهام نَرَم، کارم لنگه والله کربلا تبِ دلخوشیهای منه