اشک را روز جزا، بانورقیمت میکنند
حسین محمدی فامپسندیدن0
بازدید900+
اشک را روز جزا با نور قیمت میکنند بر تو هر کس گریه کرده وقف جَنَّت میکنند ایُهاالهادی گدایانِ درِ تو تا ابد بر هزاران حاتم طائی کرامت میکنند اشکهایی را که، در این روضههایت ریخته قطره قطره وصل بر دریای رحمت میکنند سینهزنهای تو با سینه زدن در روضهات مثل موسی در میان طور عبادت میکنند مردم ایران به یاد صحن نورانی تو حضرت عبدالعَظیمت را زیارت میکنند عِدهای با پرچم یا هادیات روز جزا از تمامی گنهکاران شفاعت میکنند نام تو، دارد جهانی را هدایت میکند علتش ایناست بر نامت اهانت میکنند کاش میشد ما فدائی نگاهت میشدیم کاشکی در سامرایِ تو سپاهت میشدیم ای کلامِ تو کلامِ نابِ قرآن، یا نقی زنده شد از برکت نام تو انسان یا نقی حرمت نام تو ای مظلوم شهر سامرا واجب عینی شده بر هر مسلمان یا نقی با دعای جامعه ما را رساندی تا خدا ای کلید اصلی اَبوابِ ایمان یا نقی مَهبَطِ وحی تو آقا معدن الرَحمِه تویی ای مَصابیحُ الدُجا ای بابِ اِحسان یا نقی با گدایی از تو دارم پادشاهی میکنم مرغ دل را سوی ایوان تو راهی میکنم آمدم کنج حریمت با دو تا چشم تری آمدم پیش تو آقا جان برای قنبری آمدم مثل غلامی بر سر بازار تو جان زهرا، حضرت هادی مرا هم میخری؟ ای غریب سامرا ای آشنای عالَمِین تو امام عسکَری هستی و خود بیعسکَری هر زمانی آمدم دیدم حریمت خاکیاست با ضریح تختهایَت اشک در میآوری ای فدای نام تو جان تمام شیعهها اَیهالهادِی النَقی تو یک علیِ دیگری در خرابه جا گرفتی پیش یک دسته گدا پادشاهانه نشستی در کنار نوکری نیمه شب ریختند آقا، بر سر سجادهات قدری انگاری در این روضه شبیه حیدری بردنت از خانهات اما، دری دیگر نسوخت در میان شعله دست وپای یک مادر نسوخت گرچه بر روی لبت نامی به جز مادر نبود روی دوشت کُندهی زنجیر زَجر آور نبود آمدی بزم شراب و حرمتت آنجا شکست در عوض آقا در این مجلس که تَشت زَر نبود آمدی بزم شراب و حرمتت آنجا شکست در عوض آقا در این مجلس سه ساله دختر نبود دور تو پر بود از نامردهای سامرا در عوض دور و برت بالای نیزه سر نبود دور تو کف میزدند و عدهای باده به دست سخت بود، اما کنارت خواهری مضطر نبود گرچه تنها بودی آقا جان در این مجلس، ولی دور تو خولی و شمر و لشگری دیگر نبود جای صدها شکر باقی مانده در بزم شراب خیزران بالا نمیآمد، لبی هم تر نبود خوب شد حرف از کنیزی هم نشد در آن میان خوب شد چشم پلیدی خیره بر دختر نبود وای از جام شراب و مجلس شوم یزید بعد از آن دنیا دگر بر خود چنین بزمی ندید **** نزن ظالم که زینب پای تخت است لب زخمی و چوب خشک سخت است نزن ظالم رقیه پای تخت است **** چرا لب بستی و از بهر من قرآن نمیخوانی مگر پنداشتی منهم به دستم خیزران دارم