اشک را روز جزا با نور قیمت میکنند
حسین محمدی فامپسندیدن6
بازدید2.5K
اشک را روز جزا با نور قیمت میکنند بر تو هر کس گریه کرده وقف جنّت میکنند اَیُّها الهادی گدایان درِ تو تا ابد بر هزاران حاتم طائی کرامت میکنند اشکهایی را که در این روضههایت ریخته قطره قطره وصل بر دریای رحمت میکنند سینهزنهای تو با سینه زدن در روضهات مثل موسی در میان طور عبادت میکنند مردم ایران به یاد صحن نورانی تو حضرت عبد العظیمت را زیارت میکنند عده ای با پرچم یا هادیات روز جزا از تمامی گنهکاران شفاعت میکنند نام تو دارد جهانی را هدایت میکند علّتش این است بر نامت اهانت میکنند کاش میشد ما فدایی نگاهت میشدیم کاشکی در سامرای تو سپاهت میشدیم ای کلام تو کلام ناب قرآن یا نقی زنده شد از برکت نام تو انسان یا نقی حُرمت نام تو ای مظلوم شهر سامرا واجب عینی شده بر هر مسلمان یا نقی مردم ایران زمین با احترام و مؤمناند کاش جای سامرا بودی در ایران یا نقی با دعای جامعه ما را رساندی تا خدا ای کلید اصلی ابواب ایمان یا نقی مهبط وحیی تو آقا معدنالرحمة تویی ای مصابیح الدجی ای باب احسان یا نقی ای که اعلام التقی هستی و هم کهف الورا هر کسی شد نوکرت شد از بزرگان یا نقی مُنتَهی الحِلمی ستون علمی، اَرکانُ البِلاد ای امام مهربان بهتر از جان یا نقی با گدایی از تو دارم پادشاهی میکنم مرغ دل را سوی ایوان تو راهی میکنم آمدم کنج حریمت با دو تا چشمتری آمدم پیش تو آقا جان برای قنبری آمدم مثل غلامی بر سر بازار تو جان زهرا، حضرت هادی مرا هم میخَری ؟ ای غریب سامرا ای آشنای عالَمِین تو امام عسکری هستی و خود بیعسکری هر زمانی آمدم دیدم حریمت خاکی است با ضریح تختهایات اشک در میآوری ای فدای نام تو جان تمام شیعهها ایها الهادی النقی تو یک علی دیگری در خرابه جا گرفتی پیش یک دسته گدا پادشاهانه نشستی در کنار نوکری نیمهی شب ریختند آقا سر سجادهات قدری انگاری در این روضه شبیه حیدری بردنت از خانهات اما دری دیگر نسوخت در میان شعله دست و پای یک مادر نسوخت گرچه بر روی لبت نامی به جز مادر نبود روی دوشت کُندهی زنجیر زجرآور نبود آمدی بزم شراب و حرمتت آنجا شکست در عوض آقا در این مجلس که تشت زر نبود دور تو پر بود از نامردهای سامرا در عوض دور و برت بالای نیزه سر نبود دور تو کف میزدند و عدهای باده به دست سخت بود اما کنارت خواهری مضطر نبود گرچه تنها بودی آقا جان در این مجلس ولی دور تو خولی و شمر و لشگری دیگر نبود جای صدها شُکر باقی مانده در بزم شراب خیزران بالا نمیآمد لبی هم تر نبود خوب شد حرف از کنیزی هم نشد در آن میان خوب شد چشم پلیدی خیره بر دختر نبود وای از شام بلا و مجلس شوم یزید بعد از آن دنیا دگر بر خود چنین بزمی ندید