نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

اشکامو روی دست گرفتم از نفست نفس گرفتم اون شب بهت قول داده بودم دیدی سرت رو پس گرفتم میخوام ببوسمت ولی مَحال شده اینقدر جراحت برا من سوال شده رو صورتت چرا پر از هِلال شده به کی بگم بابامو میخوام خونابه میریزه با اشکام من دستِ زجر و جای دستت حس میکنم میون موهام میخوام برات شِکوه ز روزگار کنم هر کی و میبینم میخوام فرار کنم میترسم از چکمههاشون چیکار کنم بعد تو ای بابای خوبم، برای هیشکی ناز نکردم اشتباه کردم بعد عباس، گوشوارههامو باز نکردم چیدن یاس بابا که با داس نمیشه این زندگی بیعمو عباس نمیشه موقع خواب هم کمرم راست نمیشه ببین چطور آروم خوابیده معلومه خیلی زجر کشیده با بوسه از سَرِ بریده دیگه به آرزوش رسیده یادته سر به روی من پای من میذاشت پاهاش میسوخت ولی شکایتی نداشت دیدی آخر مادرش رو تنها گذاشت وقتی که از رو ناقه افتاد طفلک دوباره رو پا ایستاد با اینکه درد میکِشید اما خواهراشو دلداری میداد
هنوز نظری ثبت نشده