نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

از هوش رفته ای چقدر گریه میكنی؟! از لحظه ای كه رفته پدر گریه میكنی داغ پدر مگر كه برای تو بس نبود حالا برای داغ پسر گریه میكنی میخ گداخته جگرت را درید و سوخت میسوزی و به سوز جگر گریه میكنی این چوب نیم سوخته آیینهی دق است تا میكنی نگاه به در گریه میكنی این استخوان در گلویم راه گریه بست اما تو جای هر دو نفر گریه میكنی افتاده ام به پای تو مانند اشك تو من آب میشوم تو اگر گریه میكنی از فرط درد خنده و گریه یكی شده لبخند میزنی، به نظر گریه میكنی تنها سلاح دست تو این اشك چشم توست با چادری كه هست سپر، گریه میكنی هركس بیاید از پی احوالپرسی ات پرسد چه حال یا چه خبر، گریه میكنی دستی شكسته اشك مرا پاك میكند دستی گرفته ای به كمر گریه میكنی بیت الحزن كه می روی از خانه، هرقدم كوچه به كوچه بین گذر گریه میكنی همسایه ها برای تو پیغام داده اند بس كن تو فاطمه! چقدر گریه میكنی
هنوز نظری ثبت نشده