از همین خاکروبههای حرم
مهدی اکبریپسندیدن9
بازدید2.1K
از همین خاکروبههای حرم میرسد تا به عرش، بال و پَرم هر کجا رفتهام به جز اینجا مطمئناً به سنگ خورده سرم دل من سنگ و سنگِ سهم، دل است پس برای حرم بیا بخرم دل من مانده پای پنجرهات دل از اینجا بگو، کجا ببَرم؟ جز شما دلبری نمیخواهم روزی آقا نخواستی اگرم گر بگویی برو، چهکار کنم؟ به کجا و به که فرار کنم؟ دست ما را رها کنی، هرگز از ضریحت جدا کنی، هرگز با غریبان هم آشنایی تو پشت بر آشنا کنی، هرگز سیرهات مهربانیِ محض است بیوفا را جفا کنی، هرگز در کرم دست دست کردن، نه! یا که چون و چرا کنی، هرگز رحمتِ عام دیدهایم از تو خوب و بد را سوا کنی، هرگز ای ولای تو، حِصن کاملِ ما گرم بوده به لطف تو، دل ما بیقرارم علیِ سوم را تکیهگاه و پناه مردم را از خراسان به سفرهی عالم میکِشد جذبهی تو گندم را آسمان زائر تو را تا عرش میبَرد آنچنان که انجم را دورِ تو موج میزند زائر بپذیر این طواف هشتم را هر طرف میبرد به سمت خدا راز ژرفیست این تلأطم را از ضریح تو نور میریزد جلوه در کوه طور میریزد با تو ایمان خلق، کامل شد شرطِ روز غدیر حاصل شد پا به دنیا گذاشتی انگار آیههای کمال نازل شد دل ما بیولای تو گِل بود زیر پایت که خاک شد، دل شد سِحر دَهر از هزار و یک دفعه یا رئوف و رحیم، باطل شد تا گره خورد نخ به پنجرهات حاصل آن شفای عاجل شد پای گُل، خار را پذیرا باش دل بیمار را پذیرا باش گرچه نور است، از سواد جدا نیست لطف تو، از عباد جدا کار ما را همیشه راه انداخت قسم حضرت جواد، جدا از نخ پرچمت روی گنبد نیست یک لحظه دست باد جدا چرخ دنیا به هر طرف چرخید دستم از دامنت مباد جدا هر چه کردم خدا کند نشود اعتمادم زِ اعتقاد جدا من به تو اعتقاد دارم و بس من به تو اعتماد دارم و بس آن حالتی خوش است که مستانه بگذرد یعنی به زیر منّتِ پیمانه بگذرد روزیِ ما به دست کریمانِ آشناست کفر است پای سفرهی بیگانه بگذرد این روزگار میگذرد، خوب یا که بد بهتر که عمر ما در این خانه بگذرد