از مسیر در نه از دیوار خانه ریختند
مهدی اکبریپسندیدن17
بازدید4.7K
از مسیر در نه، از دیوار خانه ریختند روز نه، این قوم نامحرم شبانه ریختند حتم دارم با غلاف و تازیانه ریختند یک نفر آمد به محراب و نمازش را شکست بیحیایی بیهوا، راز و نیازش را شکست نیمه شب هست آه، فکر سن و سالش نیستند ریسمانها میکشند و فکر بالش نیستند بین این خانه مگر اهل و عیالش نیستند او خدای غیرت است، از درد میریزد بهم پیش طفلانش مکش نامرد، میریزد بهم باز هم صد شُکر، آتش بر سر و رویش نخورد این درِ سوزان حیا کرد و به پهلویش نخورد سنگ بیاحساسِ دیواری، بر رویش نخورد باز هم صد شکر، در آئینهاش را خط نزد در میان شعله میخی، سینهاش را خط نزد آه مادری خورد زمین، همه جا ریخت بهم همهی زندگی شیر خدا ریخت بهم داغی و تیزی مسمار اذیت میکرد قنفذ از ابر به روی در، میشکافت با اینکه میدانست زیرش پیکاری افتاده تا که برخاست ز جا، عرش خدا ریخت بهم در میان کوچهها با زور او را میکشند بر زمین میافتد و بدجور او را میکشند روی مرکب میروند از دور او را میکشند پیر مرد شهر با هر زحمتی پا میشود آه میگوید، فقط یا عمتی پا میشود دخترک میگفت با نِی، حنجرش را پس بده من یتیمم تشت زر، یک شب سرش را پس بده جان بابا ساربان، انگشترش را پس بده حرمله وقتی که میآید، پریشان میشوم زجر وقتی هست پشت عمه پنهان میشوم کوچه کوچه تکه تکه پیش ما نان ریختند شامیان، نان خشکها را پیش مهمان ریختند دختران ته ماندهها را، پای طفلان ریختند عمه جان حس میکنم مژگان بابا کم شده خیزران ای وای، یک دندان بابا کم شده