از مدینه که راه افتادی
مهدی رسولیپسندیدن39
بازدید2K
از مدینه که راه افتادی آسمان محو خندههایش بود ماه را میگرفت در آغوش ابرها جای رد پایش بود روی دوشِ عمو اقامت داشت * * * * مرزِ آغوش را تصرّف کرد در پیِ فتحِ این اراضی بود کاروانِ خطۀ حکومتیاش بچه مشغولِ شاهبازی بود دستِ عبّاس تختِ سلطنتش * * * * وقتِ بازی با عروسکهاش عمهها در رکابِ او بودند همه قامتبلندهای حرم سایۀ وقتِ خوابِ او بودند صورتِ این سهساله حسّاس است * * * * دمِ دروازهها نشان میداد به همه دخترانِ عمویش را چند بار از مدینه تا مکّه عمه شانه کشید مویش را لای پرهای قو بزرگ شده * * * * چادر کوچکی خرید پدر در سفر عمه یادِ مادر کرد یادِ ایّامِ کودکی افتاد چادرش را سهساله تا سر کرد گفت خیلی شبیهِ مادر شدم * * * * ظهرِ روزِ دهم شد و دیدند گوشهای از خیام خوابش برد مو و معجر، عروسک و چادر هر چه در خیمه بود آتش برد مویش از آن به بعد شانه نشد * * * * کاروان دستِ شِمر افتاده به تمامِ حرم جسارت شد زجر در قافله جلودار است گوش با گوشواره غارت شد دستهای رقیّه را بستند * * * * بدترین جای این سفر شام است روز را شامِ تار میدیدند دخترانِ یزید با طعنه به لباسِ رقیّه خندیدند پشتِ پرده نگاه میکردند