از فلک بر سر زنان روح الامین
مهدی اقدم نژادپسندیدن2
بازدید200+
از فلک بر سر زنان روحالامین بر زمین آمد به صد شور و انین گاه بر چپ میدوید و گه به راست کای گروه، این نور چشم مصطفی است! ایستاده بر سر اینک جد او چشم حسرت بر نهال قد او علویان در ذروهٔ عرش برین جمله زد تاج تقرب بر زمین ای ذبیح عشق، ای زاد خلیل ای فدایت صد هزاران جبرئیل بیتو فرگاه نبوت شد به باد خاک عالم بر سر جبریل باد خود تویی مقصود از خلق عباد بیتو عالم سربهسر غمخانه باد بیتو، خود تویی مقصود از خلق عبا بیتو عالم سربهسر غمخانه باد ما نکردیم این شهادت بر تو حتم ای جلال کبریایی در تو ختم بس تو را در خون تپیدن اکبرت خون بهجای شیر خوردن اصغرت بگو ببینم شما هم، شما هم بگین، کمک کنین. بس تو را در خون تپیدن اکبرت خون بهجای شیر خوردن اصغرت خواه کش، خواه کشته باش ای شاه عشق هیچ کم ناید تو را از جاه عشق خواه جان بستان و خواه جان میسپار یار آن یار است و مهر آن مهر یار گر کشی، جان جهان نک زان توست گوش عزرائیل بر فرمان توست کشته گردی، بر شهیدان شه تویی خونبهایت ما، ذبیحالله تویی بالله اگر نبود خدا خونبهای او عالم نبود درخور نعلین پای او داد پاسخ شاه با روحالامین کای امین وحی ربالعالمین جبرییلا، باب من بودت ممد تا شدی پاسخ به حق را مستعد آن زمان کَت آفرید از نیستی گفت: «برگو من کیم، تو کیستی؟» سالها ماندی تو حیران در جواب کرد تعلیمت در آخر بوتراب جبرییلا، من خلیفهٔ آن شهم وارث اسرار آن باباللهم آن ستاره کَت نمود آن مهجبین دیده بگشا، در جبین من ببین گفت: «شاها، خواهرانت بیکسند.» گفت: «ایشان بیکسان را مونسند.» گفت: «سجادت فتاده بیطبیب.» گفت: «بیماریش خوش دارد حبیب.» گفت: «شاها، زینبت گردد اسیر.» گفت: «سوی اوست از هر سو مسیر.» گفت: «چشم دخترانت در ره است.» گفت: «عشق از دیدن غیر، اکمه است.» گفت: «چشم دخترانت در ره است.» گفت: «عشق از دیدن غیر، اکمه است.» گفت: «بهرت آب حیوان آورم.» گفت: «من از تشنگی آنسوترم.» جبرییلا، من ز جو بگذشتهام آب حیوان را در آبافسو هشتهام آب اگر خواهم جهان دریا شود غرق دریا جمله مافیها شود گفت: «جان باشد متاعی بس گران بر خسان مفروش، یوسف رایگان» گفت: «جانی را که جانان خونبهاست جبرییلا، رایگان گفتن خطاست!» گفت: «خواهد شد سرت زیب سنان.» گفت: «گو باش، او چو میخواهد چنان.» گفت: «آوردستم از غیبت سپاه تا کنند این قوم کافردل تباه.» گفت: «مهلاً، خود ز من دارند مدد جبرییلا، آن سپاه بیعدد» رشتهٔ تدبیرشان در دست ماست هستی ایشان همه از هست ماست آنکه با تدبیر او گردد فلک کی بود محتاج امداد ملک؟ گر فشانم دست ریزم زآستین صد هزاران جبرئیل راستین قصه کوتاه، شمر ذیالجوشن رسید گفتوگو را آتش خرمن رسید ای ملائک، رو در این هامون کنید شمر را از قتلگه بیرون کنید