از سن کودکی شده غم آشنای من
حاج منصور ارضیپسندیدن7
بازدید3.6K
از سن کودکی شده غم آشنای من باد خزان وزیده به دولت سرای من بغض و شرر گرفته مسیر صدای من بالا گرفته کار دل و گریه های من *** خاک مزار من ز جفا بی نصیب نیست زائر نمانده دور حریمم، عجیب نیست مانند من امام غریبی، غریب نیست گریه کنید اهل منا در عزای من *** اهل زمانه غصه به قلبم رسانده اند بر روح و جان من غم و غربت چشانده اند من را به روی مرکب سَمی نشانده اند از زهرِ زینِ اسب ورم کرده پای من *** از کودکی رسیده به من چهره ای کبود در کربلا و کوفه و جولانگه یهود از بس که زخم های تنم در فشار بود مانده نشان سلسله بر جای جای من *** بر روی خار سخت مغیلان دویده ام از ابن سعد و حرمله طعنه شنیده ام هفتاد و دو ستاره سر نیزه دیده ام این روضه هاست گوشه ای از ماجرای من *** بازار و ازدحام نرفته ز خاطرم آتش ز پشت بام نرفته ز خاطرم بزم حرام شام نرفته ز خاطرم مانده ز شام کرب و بلایی برای من *** یادم نرفته چشم ترِ عمّه زینبم آتش گرفته بود، پرِ عمّه زینبم یاد لباس شعله ورِ عمّه زینبم فریاد می کشد جگر مبتلای من من روضه خوانِ غربت عمّه رقیه ام مردم شکست، حرمت عمّه رقیه ام آه... از شب شهادت عمّه رقیه ام تغییر کرده صحبت و حال و هوای من *** یاد غروب کرب و بلا زار و مضطرم آن خاطرات می گذرد از برابرم یک عمر یاد تشنگی جد اطهرم ذکر حسین گشته دعا و نوای من *** داغش برای اهل ولا سینه سوز ماند بی حال، زیر خنجر آن کینه توز ماند در زیر آفتاب بیابان سه روز ماند اعضای جدِ تشنه لب و سر جدای من ***