از دِه آباد ما ویرانه میماند به جا
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن3
بازدید3.2K
از دِه آبادِ ما ویرانه میماند به جا آخرش از نامِ ما افسانه میماند به جا آنقَدَرها آمدند و آنقَدَرها میروند سالهای سال این مِیخانه میماند به جا فیض ما از روضهات از روضهخانه کمتر است ما نمیمانیم اما خانه میماند به جا هر کسی فانی نشد در عشق باقی هم نشد در قبالِ سوختن، پروانه میماند به جا بعدِ مردن خاکِ ما را وقف مِیخانه کنید لااقل از خاکِ ما پیمانه میماند به جا خانهی قبرِ من، این ویرانه را آباد کن ورنه از این خانهها ویرانه میماند به جا نام نه، تصویر نه، هر آن چه که داریم نه از من و تو نالهی مستانه میماند به جا آن که میماند دَرِ این خانه در آخر فاطمهست میرود مهمان و صاحبخانه میماند به جا هر کجا رفتیم صحبت از رسولِ تُرک شد بیشتر از عاقلان دیوانه میماند به جا نیستم سرگرم سجّاده، خودم فهمیدهام آخرش خدمت درِ این خانه میماند به جا **** خواهرش بر سینه و بر سر زنان رفت تا گیرد برادر را عنان سیل اشکش بست بر شَه، راه را دودِ آهش کرد حیران، شاه را در قفای شاه رفتی هر زمان بانگ مهلاً مَهلنش بر آسمان کای سوار سرگران کم کن شتاب جان من لَختی سبکتر زن رکاب تا ببوسم آن رخ دلجوی تو تا ببویم آن شکنجِ موی تو شَه سراپا گرم شوق و مستِ ناز گوشهی چشمی بر آن سو کرد باز دید مشکین مویی از جنس زنان بر فَلک دستی و دستی بر عنان زن مگو! مردآفرینِ روزگار زن مگو! بنتُ الجلال اُختُ الوقار زن مگو! خاکِ درش نقش جبین زن مگو! دست خدا در آستین باز دل بر عقل میگیرد عنان اهل دل را آتش اندر جان زنان هر زمان هنگامهای سر میکند گر کنم منعش، فزونتر میکند اندر این مطلب عنان از من گرفت من از او گوش، او زبان از من گرفت میکند مستی به آوازِ بلند کاینقَدَر در پرده مطلب تا به چند؟